درباره نویسنده
خانومه یه دختر 22 ساله است .که تاریخ 12 آبان 86 با آقاهه همراه شده.اینجا از خودش مینویسه از دغدغه هاش - عشقش - زندگیش . در واقع اینجا خوده خودشه.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • آخ پام!!
  • سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
  • کتابت را جا بگذار
  • یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
  • یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
  • موج مثبت
  • با من باش برای همیشه
  • پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
کدهای اضافی کاربر



خانومه و آقاهه
آخ پام!!
نویسنده: خانومه - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

اوففففففف چه هوای بدی شده اصلا قابل تحمل نیست یه 2 دقیقه میری بیرون سریع خیس عرق میشییی

به سلامتی زدم پامو نابود کردم از پله افتادم به خاطر پاشنه کفشم و بی دقتیم و الان داغانم حالا با اون پا همون شب 2 جا دعوت بودیم یه جا تولد یه جای دیگه هم گودبای پارتی اون موقع حالیم نبود چه بلایی سر پام اوردم زدم و رقصیدم ولی اومدم خونه تازه فهمیدم چی شده عکس گرفتم خدا رو شکر شکستگی نبود ولی بازم وضعیتش زیاد جالب نیست

با این وضعیت کلاس هم دارم و نمی دونم چیکار کنم کنسل کردنشم خیلی سخته با کلی شاگرد

یه خبر خوب هم شنیدم که یکی از دوستامون بعد مدتها طولانی بی اف جی افی میخوان اقدام کنن واسه ازدواج

خیلی شیرینه این ازدواج کلی براش ذوق داری واسه زندگی آیندت واسه عروسیت لباسش کفشش ماشین خونه ی مشترک 2 نفرتون کلی جذاب برام

یکی از علایقم اینه که دکوراتور بشم بتونم تمام ایده هایی که دارمو عملی کنم این ذوقو از مامی به ارث بردمو میتونیم ساعتها در مورد رنگ و طراحی صحبت کنیم/

نمیدونم چرا با اینکه متولد تابستونم ولی اصلا دوسش ندارم من میمیرم واسه برف و بارون زمستون حاضرم بمیرم از سرما ولی اینجوری گرما رو تحمل نکنم

نظرات ()



 
نویسنده: خانومه - سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠

خوب بعد مدتهای طولانی اومدم ولی دیگه میخوام اکتیو باشم نیشخند

دنبال یه سری کلاسهای فرا × درمانگری میگردم برای اینکه خیلی برام جذاب شده و همیشه عاشق این کار بودم

 

زندگی هم مثل سابق در جریانه فقط من مدرس شدم که کار فوق العاده شیرینیه

اینکه با بچه ها برخورد داری که هر کدومشون واسه خودشون یه دنیا حرف دارن برا گفتن

یه روزهایی از زندگی خیلی بدبیاری درایم ولی فقط به خودم میگم که این روزها هم میگذرن و روزی میرسه که همش به این روزها میخندیم

 

رنگ خونه ی آینده هم هنوز قطعی نشده اول بنفش بود بعد به مشکی قرمز رسیدم ولی الان آبی فیروزه ای میخوام تو انتخاب وسایل و نوعشون نوآوری کنم نمیخوام شبیه بقیه باشه الانم یه دفتر آبی دارم که هر طرحی که عکشو تو مجلات مختلف می بینم جمع می کنم در واقع میخوام یه خونه داشته باشم با پرده های کرم یا قهوه ای با خطاطی روش و یه مبل ال با بدنه قهوه ای و کرم که روش کوسن های فیروزه ای خوش رنگ باشه با خطاطی

 

همینطور شمع به مقدار لازم در تمام گوشه های خونه

لوازم آشپزخونه هم همرو چوب برداشتم چون همیشه عاشقش بود ببینم که چقدر می تونم موفق باشم

نظرات ()



کتابت را جا بگذار
نویسنده: خانومه - چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

نمیدونم چرا همیشه از ساعت ٧ بدم میومد با اینکه عدد ٧ خیلی دوست دارم هنوزم نمی دونم علتش چیه ولی همیشه ساعت ٧ که میشه دلم میگیره دوست دارم زودتر ساعت ٨ شه.

قهوه تلخ مدیری هم گرفتیم و دیدیم جالب بود همیشه کارای مدیری کلی حرف داره واسه گفتن حالا منتظر بقیه قسمتها هستم  این فیلم سایت هم که داره و آدرسش اینه کلیک

 

چند وقت پیش یه میلی داشتم به نام کتابت را جا بگذار خیلی جالب بود اینجا میزارم تا شما هم بخونید

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: خانومه - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

امروز از اون روزایی بود که تمام اتاقمو ریختم به همو دون دونه وسایلمو مرتب گذاشتم سر جاش نزدیک ٣ تا پلاستیک بزرگ زباله اشغال ریختم دور و اصلا دلم نسوخت واسه وسایلی که خیلی وقته نگهشون داشتم واسه یه روز ولی اون روز اصلا نرسید و من از شرشون خلاص شدم . حالا شدیدا احساس سبکی می کنم.

آدم کلی میشینه فکر میکنه امروزو چیکار کنه واسه خودش کلی برنامه میریزه که این کارو کنم اون کارو کنم ولی اومدن یه مهمون ناخونده باعث میشه کل برنامه هاش بریزه بهم هیچی بدتر از این نیست.

پنجره اتاقم خیلی بزرگ و تختم زیر پنجرست هر شب که احساس بدی دارم به ماه نگاه میکنم ساعتها نگاه کردن بهش آرومم میکنه و باعث میشه فکرو خیالو بزارم کنارو راحت بخابم.

متاسفانه بعد از تموم شدن درسم چند کیلو اضافه وزن پیدا کردمو این خیلی عذابم میده درسته که هر کس من و می بینه میگه نه بابا اضافه وزن چیه ولی مهم خودمم که همیشه رو ۵۵ ۵۶ کیلو بودم ولی الان رو وزن ایده آل نیستم . الان دو روز که بعد مدتها شروع کردم به ورزشو . با تردمیل و توتال کور میخوام ۵ کیلو کم کنم درسته که نمی تونم به این راحتیا دیگه خودمو به ۵۵ برسونم ولی سعیمو می کنم. امیدوارم موفق بشم .

 

امروز که اتاقمو مرتب کردم دیدم چقد لاک صورتی و بدلیجات دارم وای که ما دخترا چه عالمی داریم . بقول آقاهه که همش بهم میگه عزیزم تو با تمام لباسات گوشواره ست داری انگار . وای که چقد خنده داره که ما همش به این فکر میکنیم که رنگ رژم چی باشه گوشواره چی بندازم و و و

همش دوست دارم تو این سن و عالمی که دارم بمونم و هیچوقت بزرگ نشم .

نظرات ()



 
نویسنده: خانومه - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

دیشب از اون شبایی بود که اصلا نمی تونستم بخوابم انقد فکر تو سرم بود که نمی ذاشتن آروم بگیرم

مهم ترینش ارشد بود و تصمیمی که گرفتم که هنوزم شک دارم آیا دارم کار درستی میکنم یا نه...

پنشنبه عروسی نوشی گلم بود وای خدای من نوشی تو اون لباس عروس سفید چقد زیبا شده بود الانم دوست گلم آنتالیاس .  چقد زود گذشت روزای دانشگاه بعد از ۶ ماه تازه عسلی و ال با شوهرش دیدم . چقدر من و عسلی با آقاهه رقصیدیم و شیطنت کردیم .

چقدر روزای هفته زود میگذره انگار همین دیروز بود که یدفعه تصمیم گرفتیم ٢ روزه ٧ نفری بریم ساری

و چقد لذت بخش بود تو راه وایستادنو خرید کردن همه جا هم که اف زده بودن و آدم کیف میکرد واقعا چقد تفاوته بین رش*ت و سار*ی . ولی من رش*ت عزیزمو از همه جا بیشتر دوست دارم

ادیداس عزیزو بگو که کلی شلوغ بود موقع برگشت از ساری که دیگه یه روزه خالی شده بود...

تصمیم دارم یه شبم بریم ماسوله با بچه ها و شب بمونیم . خیلی دوست دارم تو یه محیط روستایی از خواب بیدار شدم حالا این شده جز برنامه هام ببینم تا کی میتونیم عملیش کنیم.

 چند روز دیگه هم ما وارد سومین ماهگردمون میشیم وای خدا جون باور نمیشه که چقد زود سه ماهه شدیم که تو این سه ماه ماشین عزیزمونو با پول خودمون خریدیم و حالا برنامه داریم واسه یه مدل دیگه که کی بتونیم بخریمش .

 

 

نظرات ()



موج مثبت
نویسنده: خانومه - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

من خیلی به این اعتقاد دارم که آدم میتونه ناخواسته خیلی چیزا رو از محیط اطرافش بگیره حالا اینا میتونه خوب باشه یا نه میتونه خیلی بد باشه همه اینا بستگی به این داره که اطرافیانتو چه جوری انتخاب کنی و وارد چه محیطی بشی

بعضی وقتا مجبوری خیلی از اطرافیانتو ایگنور کنی به خاطر همین موج منفی که وقتی باهاشونی در کنارشون احساس می کنی . حالا عکس این قضیه هم هست خیلیا هستند که وقتا در کنارشون هستی احساس خوبی داری نه اینکه اون طرف کار خاصی انجام داده باشه نه ولی بعضی آدما واقعا روح بزرگی دارن به حدی بزرگ که قدرتشو وقتی کنارشی میفهمی یعنی یه وقتی به خودت میایو می بینی ناخواسته چقدر تحت تاثیر قرار گرفتی و بدون اینکه خودت بدونی یه جورایی مثل اون شدی.

مثلا ما گروهی چند وقت پیش رفته بودیم فوشه بعد یه خونه ی روستایی اجاره کردیمو شب اونجا موندیم صابخونه یه پیرزن خوشرو مهربون بود که فقط میخندید میتونم بگم اگه حضور این زن اونجا نبود شاید انقدر به ما خوش نمی گذشت که با اون خنده های شیرینش ما رو به وجد میاورد یعنی اینجوری بگم که میتونستی روح بزرگشو در پس اون چهره ی روستایی شادش ببینی و یه موج قوی رو احساس کنی که باعث میشد تو هم شاد باشی

اینا رو گفتم که اگه یه روزی اینجا رو خوندم یادم بیاد که باید مثل اون پیرزن منم سعی کنم به اطرافیانم موج مثبت بدم موج مثبت بگیرم

نظرات ()



با من باش برای همیشه
نویسنده: خانومه - یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

بارها این صفحه سفید رو باز کردم ولی نمی دونم چرا نمی تونستم حس این روزهامو بگم

بگم که چقد عاشق شدم بگم چه حسی داره لمس دستات اینکه کنارمی با هم نفس می کشیم برای هم زندگی می کنیم حالا تو مرد منی برای همیشه

ما شروع کردیم

و من نمی دونم چرا هنوز رو ابرام هنوز روی زمین پا نذاشتم نمی دونستم و اعتقاد نداشتم که یه خطبه میتونه ما رو به هم محرم کنه چون ما خیلی وقته فکرامون نظرامون عشقمون روحمون به هم محرم شده ولی حالا انگار باورم شده

چه زود گذاشت روز یکی شدنمون فقط چند روز مونده تا جشن بگیریم یه ماهگیه عقدمونو و من که هنوز باور ندارم

میدونم, همسرم زندگی همیشه اینجور که ما میخوایم نیست پستی و بلندی داره ولی تجربه کردنش لذت بخشه

میخوام تو باشی و من و دنیا بخنده به خنده های از ته دلمون

و من گم بشم تو بغلت و منو از امن ترین جای دنیا جدا نکنی

میدونی با هم به چیزی رسیدن خیلی لذت بخشه خیلی

کنارتم برای همیشه با من باش برای همیشه

نظرات ()



 
نویسنده: خانومه - پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

خانومه و آقاهه به فصل جدیدی از زندگیشون رسیدن

نظرات ()