Home| Email | M0zHgAn | ArcHivE  |Profile
 

دیشب از اون شبایی بود که اصلا نمی تونستم بخوابم انقد فکر تو سرم بود که نمی ذاشتن آروم بگیرم

مهم ترینش ارشد بود و تصمیمی که گرفتم که هنوزم شک دارم آیا دارم کار درستی میکنم یا نه...

پنشنبه عروسی نوشی گلم بود وای خدای من نوشی تو اون لباس عروس سفید چقد زیبا شده بود الانم دوست گلم آنتالیاس .  چقد زود گذشت روزای دانشگاه بعد از ۶ ماه تازه عسلی و ال با شوهرش دیدم . چقدر من و عسلی با آقاهه رقصیدیم و شیطنت کردیم .

چقدر روزای هفته زود میگذره انگار همین دیروز بود که یدفعه تصمیم گرفتیم ٢ روزه ٧ نفری بریم ساری

و چقد لذت بخش بود تو راه وایستادنو خرید کردن همه جا هم که اف زده بودن و آدم کیف میکرد واقعا چقد تفاوته بین رش*ت و سار*ی . ولی من رش*ت عزیزمو از همه جا بیشتر دوست دارم

ادیداس عزیزو بگو که کلی شلوغ بود موقع برگشت از ساری که دیگه یه روزه خالی شده بود...

تصمیم دارم یه شبم بریم ماسوله با بچه ها و شب بمونیم . خیلی دوست دارم تو یه محیط روستایی از خواب بیدار شدم حالا این شده جز برنامه هام ببینم تا کی میتونیم عملیش کنیم.

 چند روز دیگه هم ما وارد سومین ماهگردمون میشیم وای خدا جون باور نمیشه که چقد زود سه ماهه شدیم که تو این سه ماه ماشین عزیزمونو با پول خودمون خریدیم و حالا برنامه داریم واسه یه مدل دیگه که کی بتونیم بخریمش .

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده خانومه نظرات ()
 

Ðe$igNÊR: M0zHgAN